X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین
زمان ثبت : یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389 در ساعت 04:00 ق.ظ
نویسنده : سارا
عنوان : داستان سینه

داستان سینه و داستان کردن و داستان زن و
داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام

رو خوب خونده بود

آروم اومد نشست رو تخت دلش آروم نمیشد


یه چیزی کم داشت هی داشت با خودش ور میرفت


تصمیم خودشو گرفت بلند شد رفت تو وبلاگش


شروع کرد..........


داستان من و مامان.........داستان سینه و داستان کردن و داستان زن و داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام........خلاصه ....


من خیل تو کف اونجاش و اون جاش بودم........


یه روز که ....خونه نبود زنگ زدم........


....


.........


................


..........................


اون رفت و منم بعداز چند دقیقه......


خلاصه یه خالی بندیه حصابی کرد  و دلش آروم که نشده بود هیچ حالا تازه میخواست بره سراغ عکسهای.......


راستی


فکر نمی کنی وقت این شده باشه که توبه کنی؟؟؟؟